12 دی 1396

12 دی  1396

 

تصمیم دارم  باز خاطراتم را بنویسم   . .

تمامی نوشته های خصوصی را که در دو وب بنام داستانهای زندگی – خاطرات روزانه   گذاشته بودم را پاک کردم .

همیشه روز  12  هر ماه  برایم یک روز خاص بوده   و اتفاقات  مهم زندگیم در روزهای  12  ماههای متفاوتی اتفاق افتاده  .

بچه دار شدن   - ماشین خریدن  - ازدواج کردن   - و ...... همه و همه در روزهای 12 ماههای مختلف  اتفاق افتاده .

دیشب تا صبح نخوابیدم   ساعت   یک بامداد خواب خواهر زاده عزیزم محمد رضا  که مانند برادرم بود را دیدم  ، یک سالی است  فوت کرده  .

در خواب دیدم  آمد پیشم   و بقلم کرد و فشارم میداد  و پشت سر هم میگفت دایی  دلم برات تنگ شده  . من هم او را  در بقل گرفته بودم و فشارش میدادم   و گریه کنان  سرش را نوازش میکردم   . در خواب میدانستم فوت کرده ولی چیزی نگفتم  و فقط گریه میکردم    .

همدیگر را بقل کرده بودیم و گریه میکردیم   که از خواب بیدار شدم و دیدم اشکهایم  سرازیر شده  .

به سختی  خودم را چرخاندم تا ساعت نصب شده در   آشپز خانه را ببینم    ، ساعت 1 بامداد را نشان میداد     .

چند سالی است که در  جلوی تلویزیون  با یک پتو  میخوابم   دقیقا زیر لوستر   . 

چند وقتی است که کمرم  خیلی درد  میکند  . فکر کنم  دیگر  باید  دور کوه و صخره  نوردی را خط بکشم  .

در رخت خواب چند ساعتی  بیدار بودم و حدود ساعت 4 خوابم برد  . گوشی  موبایلم طبق  روال هر روز  ساعت  5.30 زنگ خورد   ولی فقط چشمم را باز کردم و خاموشش کردم  و باز خوابیدم  .

دخترم در اولین روز سال میلادی متولد شده   . و دیشب برایش  البته به انتخاب  خودش   یک کیک   و یک  سبد  شیرینی تر گرفتیم   که کیک را  بابت  تولد  و  شیرینی  را برای مدرسه و کلاس  استفاده کند  .

تصمیم داشتم   دیرتر بروم سرکار   تا شیرینی   تولد دخترم را  با خودمان  بیاوریم  .

طبق عادت   پتو را جمع کردم  و دخترم را صدا کردم تا بیدار شود  و اماده برای مدرسه  و خودم هم با چشم نیمه باز رفتم حمام  و نیم ساعتی زیر دوش آب گرم نشستم   تا کمرم  بهتر شود .

 دخترم از پشت در حمام  داد میزد  :   بابا   زود باش ساعت  از 7 گذشت  .

حس سر کار رفتن را نداشتم   . البته بهتر است  بنویسم   انگیزه ای برای رفتن سر کار را  نداشتم   و تنها نیروی محرک من  دخترم است  .

از حمام بیرون آمدم  و کمتر از  5 دقیقه  لباس پوشیده   دم در  خانه   در حال  کفش پوشیدن و حاضر  برای جنگیدن  

اشغالها را  من  برداشتم  و شیرینی  را دخترم  آورد  و باز ترافیک  تا درب مدرسه  و باز ترافیک تا  محل کار  و .....

/ 0 نظر / 6 بازدید