14 دی 1396

دیروز آخر وقت با مدیر بالادستم  دعوای حسابی کردم

اونا میدونن من زیر بار حرف زور نمی رم  و نمی زارم چرت و پرت تحویل من بدن و من مثل بقیه فقط بگم بله و مثل گوسفند  دنبال رو باشم .

من یاد گرفتم آزاد و آزاده زندگی کنم و بارها زمین خوردم ولی باز ایستادم و مسیر را پشت سر گذاشتم 

دیروز احساس کردم خیلی  تنها هستم  حتی خدا را هم ندارم 

کسی نبود بشود با او درد دل کرد 

از طرفی شام خانه مادرم بودم 

نمی دونم  نیم ساعت یا شاید یک ساعتی در ماشین و در سکوت مطلق جلوی خانه مادرم نشسته بودم ولی یاد گرفتم هیچ اتفاقی حتی بدترین اتفاق ماندگار نیست و تمام میشود .

زنگ خانه مادرم را زدم

دخترم در را باز کرد و طبق عادت باز لوس بازی های دخترانه و بقل و بوس های پدرانه و بعد مادر و ....

شام که خورشت کرفس بود 

اصلا میلی به شام نداشتم و به زور میخندیدم 

خودم را با گوشی خواهرم و لب تاب او سرگرم کردم و بعد از خوردن هندوانه های مانده از شب یلدا  ساز بلند شدن و رفتن به خانه را سر دادم 

ساعت حدود 11.30 بود که با دخترم وارد خانه شدیم 

برایش دو باکس شیر و شیر کاکائو و یک کارتن کیک گرفته بودم و باز کلی لوازم اضافی که مادرم داده بود را با هزار زحمت بردم بالا .

دخترک بیچاره تا رسیدیم خانه رفت داخل اتاقش و قش کرد و من باز مانند افسرده ها و خیره به صفحه مشکی Tv  ، بازی های گوشی را باز میکردم و میبستم .

ولی خوابم نمی آمد 

ساعت 1.30 بامداد روز 14 دی بود یک روز جدید در راه بود 

تصمیم گرفتم اولین کاری را که در ساعات اولیه شروع به کارم در محل کار میکنم این باشد که استعفا بدهم و قید 18 سال کار را بزنم و فکر و ذهنم را خلاص کنم 

ترجیع میدم مثل همیشه از زیر صفر شروع کنم ولی تن به خفت ندهم 

پتو ها را آوردم و پهن کردم و خوابیدم 

خواب های آشفته و باز نگرانی  

ساعت 4 از خواب پریدم و خوابم نبرد 

شاد بودم که نمی ترسم  و بزدل نیستم و تصمیم دارم  در سن 43 سالگی باز مانند دوران 20 سالگیم  همه چیز را از نو و بهتر بسازم

برام مهم نیست که شاید سیگار فروش شوم یا واکسی ،  مهم نیست به خودم ایمان دارم و همه چیز را بهتر از قبل میسازم .

عقربه های ساعت  دنبال هم کرده بودن  و ساعت 7.30 را نشان میداد  و من با تنبلی  خودم را به حمام رساندم و باز نیم ساعت دوش آب گرم و باز طبق همیشه 5 دقیقه حاضر شدن و رفتن داخل ماشین و حرکت به محل کار 

ساعت 8.40 دقیقه بود رسیدم محل کار  و یک راست رفتم در آبدارخانه  شرکت و قالب پنیر و کره  را از یخچال برداشتم 

مدیرم که دیشب با او دعوا کرده بودم  داخل آبدار خانه نشسته بود  و من خیلی آرام  برای خودم چای ریختم و پنیر و کره را برداشتم و از انجا که میخواستم خارج شوم مدیرم با تعجب گفت  چرا دیر کردی ؟

سرم پایین بود و کارم را میکردم  و خیلی عادی گفتم امروز بچه مدرسه نداشت و مدارس تعطیل بودن  و من هم خواب موندم  و بعد از آبدارخانه آمدم بیرون 

 گوش راستم از دیروز که دعوا کردم  یکسره سوت میکشد  و پرش دارد  ولی مهم نیست 

تصمیم دارم بعد از محل کار یک راست بروم کوه  یا بهشت زهرا 

 

 

 

/ 0 نظر / 32 بازدید