13 دی 96

باز صبح  ساعت  5.30  موبایل  زنگ بیدار باش  را به صدا در آورد   .

باید نیم ساعتی  این الارم را  به عقب بکشم و ساعت  5  صبح بیدار شوم   .

دیگر به کم خوابیدن عادت کردم   و ساعت  12  شب میخوابم  و ساعت   5.30  بیدار میشوم و بعد از جمع کردن   پتو ها و متکا   یک راست   طبق عادت  توی حمام  و بعد   باز  شروع یک روز دیگر .

 چند وقتی است که  شب ها خواب آرامی ندارم  و تقریبا   2 تا نهایت سه ساعت  بیشتر نمی خوابم  .

هر شب خواب های   متفاوت   و جالب تر اینکه خوابهای  را که میبینم در همان روز  یا فرادای  آن روز   در بیداری اتفاق میافتد  .

همیشه فکر میکردم  عاشقی  را بلدم  .

همیش فکر میکردم   میتوانم   عشق را به دیگران   هدیه دهم 

همیشه دوست داشتم دیگران را شاد ببینم   و آنها را شاد کنم  و کاری نداشتم خودم   ناراحتم یا  حوصله دارم یا نه

اما  در  چند ماه اخیر   با نوع دیگری از عشق آشنا شدم  . 

 بهتر است بگویم   عشق   حبابی 

شاید بشود عشق حبابی  را اینگونه توصیف کرد   :

اینکه کسی  صادقانه  و خالصانه کسی را دوست داشته باشد و تمامی فکر و ذهنش  درگیر دوست داشتن  باشد   ولی  کوچکترین سعی برای  درک طرف مقابلش نکند  و نتواند بفهمد طرف مقابلش اصلا  چه میخواهد یا  چه میگوید  .

بی خیال  ....

 چند وقتی است خیلی   هوس  عدس پلو کردم  و  هر روز با خودم عهد میکنم   که امشب دیگر عدس پلو به روش خودم درست میکنم   ولی  اینقدر که خسته هستم   از  پختن  پشیمان میشوم 

عدس پلو به روش خودم  را  بیشتر دوست دارم  وگرنه میشود از رستوران  عدس پلو خرید  .

دیشب بعد از اینکه دخترم خوابید    اصلا حس نداشتم  لباسهایی را که لباسشویی  شسته بود  پهن کنم  و مثل آدمهای  منگ و گیج فقط نشسته بودم  و بدون اینکه پلک بزنم  تلویزیون میدیدم 

تازگی ها  اخلاقم   در غذا  ها تغییر کرده  .

چای  پر رنگ میخورم 

غذا های چرب   که قبلا  دوست داشتم را کنار گذاشتم

نمک  را که روی غذا  های حتی شور  باز میریختم   را  دیگر استفاده نمی کنم

از یک تاریخی  به بعد دیگر اون آدم سابق نیستم 

امروز میخواستم برم  مسافرات   ولی باز طبق معمول  تا من خواستم برم مسافرت  همه  تصمیم  گرفتن  برن مسافرت و من مجبور شدم بمونم و جور بکشم 

 

/ 0 نظر / 29 بازدید