15 دی 1396

روزها به سرعت میگذرند .

هنوز کمرم درد میکند و نمی تونم به راحتی بلند شوم یا بشینم چه برسد که در موقع خواب به پهلو ها چرخ بزنم ولی  با پررویی نرمش میکنم و روزی 2000 قدم پیاده روی را  انجام میدهم .

دوست ندارم به بدنم اجازه بدهم برای من تصمیم بگیرد 

از  اولین روز سال میلادی که تولد دخترم بود فکر کنم چهار بار برایش تولد گرفتم  اولین بار در خانه خودمان بار دوم در مدرسه بار سوم خانه مادرم و دیشب هم در خانه مادر زن برایش تولد گرفتیم .

مجبور شدم  تا ساعت 12 شب  آنجا باشم بعد  برادر زن و خواهر زن را رساندم خانه خودشان  و بعد حرکت به سمت خانه .

ساعت حدود یک بامداد بود و کلا خوابم می آمد .

شب قبل خوب نخوابیده بودم و حالا هم تا نیمه شب بیدار باش و رانندگی

واقعا پلکهایم سنگین شده بود و بارها در حال حرکت خوابم برد و از صدای بوق ماشین هایی که از روبرو می آمدن یا حرکت ماشین بر روی  موانع کنار جاده  از خواب میپریدم .

دخترم روی صندلی عقب خواب بود و من برای اینکه خوابم نبرد  سعی کردم موهای پشت سرم را مخصوصا  روی گردنم را  بکشم یا با مشت بزنم روی  پاهایم  ولی فایده نداشت .

تصمیم گرفتم یکم با سرعت بالا رانندگی کنم ولی دیدم واقعا حماقت هست و  اصلا  جلوی خودم را تار میبینم .

این مسیر لعنتی  تمام نمیشد .

بلاخره رسیدیم و یک راست  من داخل حال سر جای خودم  و دخترم در اتاق خواب خودش  بیهوش افتادیم .

جمعه صبح ساعت 8.30 از خواب بیدار شدم و حس نداشتم 

 باز یک راست داخل حمام البته با این فرق که کتری را پر کردم و روی شعله گذاشتم و بعد داخل حمام 

تصمیم داشتم بروم سر مزار خواهر زاده عزیزم و نوشته های سنگ مزارش را  پاک کنم و امسال رنگ سفید بزنم  .

صبحانه را با دخترم که خوردم  لباسهایم را پوشیدم و خواستم که بروم

  برای خداحافظی  با دخترم رفتم داخل اتاقش دیدم با اسباب بازی هایش بازی میکند .

تصمیم گرفتم  درست کردن سنگ مزار را  برای بعد از ظهر انجام دهم و با دخترم بروم پیاده روی .

سبد پیکنیک را برداشتم و فلاکس چای را پرکردم و دو خرگوش دخترم را آماده کردیم

دخترم  خوشحال بود و دائم میگفت امروز تا غروب با هم باشیم .

نشستیم داخل ماشین و سر راه از سوپر مارکت  سالاد الویه و نوشابه و چیبس برای نهار گرفتم یک راست پارک پردیسان که نزدیک خانه مان بود رفتیم .

حدودا  دو ساعت پیاده روی و کشیدن کالاسکه خرگوشها زمان بدی نبود 

بعضی ها با اکراه و نق زدن که ای وای  چرا خرگوش دارید  ، خرگوش بد شگوم است  و نجس زود آزادش کنید  و بعضی ها هم که ما را ول نمی کردن و میخواستن خرگوشها را ببوسند و عکس سلفی بگیرند .

واقعا مردم عجیبی هستیم 

آخر مسیر دیگر دخترم انرژی نداشت و دائم میگفت گرسنه هستم 

تا ساعت 15 بیرون بودیم و بعد یک راست خانه و تا رسیدیم دخترم  خرگوشها را  انداخت داخل قفس  و رفت سراغ  الویه ها تا بخورد . 

من که تا غذا خوردم رفتم و رو تخت دخترم خوابیدم و او هم طبق معمول جلوی تلویزیون  .

ساعت 7 شب بود بیدار شدم و غذا را گرم کردم . ترکیبی از قرمه سبزی  و خورشت کرفس  بود .

اصلا مزه نداشت ولی  بهتر از گرسنگی بود .

سریالهای  ماهواره  تمام وقت را تلف میکند و تا به خودم امدم دیدم ساعت 9 شده و دخترم رفت که بخوابد  و من تا ساعت 12 شب  تنها بیدار ماندم .

 باید فرادا را بهتر بسازم .

تصمیم دارم  طبق گذشته هر روز صبح قبل از مدرسه برویم پارک بهجت آباد  و پیاده روی کنیم 

 

 

/ 0 نظر / 41 بازدید