لحظه هایی هست که دلت می خواهد آرام بنشینی و تکیه کنی بر چیزی، بر جایی، نه بر کسی.

که مدتهاست از تکیه کردن بر آدمها پرهیز کرده ای! می هراسی از اینکه در اوج آرامش یکی پشتت را خالی کند و روی هوا معلق بمانی، لحظه هایی هست که نمی توانی حتی بر باد هم تکیه کنی، شاید تند بوزد و از جا به درت کند ...

شاید آرام بوزد و پشتت را نوازش دهد...

و شاید وزیدن را متوقف کند...

آموخته ای که تکیه کردن را فراموش کنی و چگونه محکم ایستادن را بیاموزی.

آموخته ای که محکم بایستی

راسخ...

قاطع ...

آنقدر که اگر بادی،

گردبادی بوزد تو هیچ نفهمی و تنها بایستی.

تنهای تنها