تو که نیستی آلوچه هایم کپک میزنند

چشم هایم قرمز میشود

گلویم می سوزد

و پسر بچه ی لوسی می شوم که با همه جنگ دارد



- تو که نیستی


پنجره بسته می ماند

و موهایم بلند نمی شود



- تو که نیستی

عینک میزنم

تند تند راه میروم

نام خیابانها را فراموش میکنم

گوشهایم را میگیرم

و از تمام چراغ سبزها رد میشوم



- تو که نیستی

کتاب ها را تند تند ورق میزنم

نقاشی نمی کشم

سلام نمیدهم

پله ها را سه تا یکی بالا میروم

تا به اتاقم برسم



- تو که هستی

از تمام روزنه های نور

ستاره ای می سازم

و از سنگریزه های کف رودخانه

سیاره ای کوچک



- تو که هستی

من

به اندازه کافی خوبم

می خندم

می رقصم

و با هزار بهانه

به تماشای " من "

می ایستم رو به آینه



- تو که هستی

غصه ها را پس میزنم

می چرخم

روی دایره ی زندگی

به مرکز تو

به شعاع خوشبختی



- تو که هستی

بزرگترین حادثه روزهایم

می شود گونه های سرخ من

می شود زیباترین حرف تو



- تو که هستی

تنهایی

دمش را می گذارد روی کولش

و دلتنگی

بی قرار می شود برای دلم



- تو که هستی

"دوستت دارم" را

بیشتر از همیشه

دوست دارم